javahermarket

javahermarket

Story
 
Story
 
 
سه شنبه 8 شهريور 1390, :: 10:0 ::  نويسنده : Mahboobeh

روزی روزگاری در یکی از گوشه های اقیانوس ، ماهی کوچکی به نام برفی زندگی می کرد که همیشه تنها بود و هیچ کسی را نداشت ، هر روز اقیانوس را می گشت تا شاید دوستی پیدا کند اما فایده ای نداشت دریکی از از روز های تنهایی برفی غواصی به دریا آمد و برفی را با خود برد برفی ترسیده بود ونمی دانست چه کند. غواص برفی را به خانه برد و در آکواریوم کنار چند ماهی دیگر انداخت. برفی خیلی ترسیده بود ولی ماهی ها آرامش کردند. برفی که فهمیده بود جایش امن است، آرام گرفت . برفی کم کم با ماهی ها آشنا شد.

روزها گذشت و برفی از این که در آکواریوم است خیلی خوشحال بود دقیقا برعکس بقیه ماهی ها. وقتی ماهی ها دلیل ترجیح دادن آکواریوم به اقیانوس را از او می پرسیدند فقط می گفت: چون در اقیانوس هیچ دوستی نداشتم ولی اینجا دوستان زیادی دارم. برفی همیشه می گفت: آکواریوم بهتر از تنهایی است.

javahermarket

javahermarket

javahermarket



دو شنبه 7 شهريور 1390, :: 19:53 ::  نويسنده : Mahboobeh

درروزگار های قدیم در دهکده ی کوچک و زیبایی زن ومردی فقیر زندگی می کردند که همسایه ای ثروتمند وخسیس داشتند مرد فقیر و مرد ثروتمند با هم مشکل داشتند وسایه یکدیگر را با تیر میزدند ولی زن ثروتمند بازن فقیر مهربان بود وتا آنجا که می توانست بدون اطلاع به همسرش غذا وپول به آنها می داد وزن فقیر هم دراین باره به همسرش چیزی نمی گفت. سال هاگذشت وکشمکش هم چنان بین آنها وجود داشت تا این که مرد ثروتمند بیمار شد واز دنیا رفت. همسرش نیمی از ثروتش را با اصرار به زن ومرد فقیر بخشید . اندکی بعد برادر مرد ثروتمند برای به دست آوردن ثروت برادرش به خانه ی او آمد و نقشه ای کشید تا همسر برادرش را به قتل برساند و اموالشان را غارت کند.شب ، هنگامی که زن برادرش خواب بود او را کشت و همه ی دارایی اش را برداشت ، در همین هنگام زن ومرد فقیر که از سر وصدا بیدار شده بودند به بیرون از خانه آمدند و برادر مرد ثروتمند را دیدند ومتوجه شدند که چیزی دزدیده است او را گرفتند، زن فقیر به خانه ی زن ثروتمند رفت ، زن ثروتمند هنوز زنده بود ، به زن فقیر گفت پس از مرگ من همه ی اموالم را به شما می بخشم ،چند لحظه بیشتر طول نکشید که زن ثروتمند جان داد و همه اموالش به خانواده فقیر رسید

javahermarket

javahermarket

javahermarket



دو شنبه 7 شهريور 1390, :: 16:50 ::  نويسنده : Mahboobeh

تولد آنا بود که منو از مامان و باباش هدیه گرفت او منو خیلی دوست داشت و همش می گفت: نانای نازم، عزیز دلم خیلی خوشگلی بدون تو اتاقم رنگ و رو نداشت. آنا منو به دیوار اتاقش کنار ساعت قرمز رنگی آویزان کرده بود، هر شب قبل از خواب برام بوس می فرستاد و می گفت: شب به خیرنانا. روز تولد من که روز تولد آنا هم بود هدیه او به من یه شال و کلاه بافتنی بود، آنا بهم گفت: این شال و کلاه باشه واسه زمستون. مامان و بابای آنا هم بهش یه ساعت مچی صورتی رنگ هدیه دادند. روزها از تولد من و آنا گذشت و من دوباره کنار ساعت قرمز رنگ آنا آویزان شدم. یه روز که آنا وارد اتاق شد با بقیه روز ها از زمین تا آسمون فرق داشت.

آنا در آغوش مادرش بود و مادرش گریه می کرد مادر آنا او را روی تخت خوابش خوابوند و زیر لب می گفت: خوب میشی آنا جان ، بابات الآن میاد . آنا ناله می کرد و به من زل زدهبود اشک در چشمانم حلقه زده بود دلم نمی خواست آنا رو اینطوری ببینم. او مدتی که منو داشت خیلی مریض شده بود ولی اینبار خیلی فرق داشت نمی دونم چی شده بود،فقط می دونم خیلی حالش بد بود خیلی...!

یهو صدای بوق ماشین اومد مامان آنا آروم اونو بغل کرد، و بهش گفت : الآن می ریم دخترم،بابات اومد. آنا با اینکه ناله می کرد و بی حال بود آروم واسم دست تکون داد و با نگاهش لبخندی زد.

دیگه تا فردا صبح هیچ کسی نیومد خونه ساعت نه صبح مامان و بابای آنا اومدند خونه. مامان آنا اومد تو اتاقش و عکسشو بغل کرد. نگران شده بودم. می ترسیدم واسه آنا اتفاق بدی افتاده باشه. منتظر بودم تا مامان و بابای آنا یه چیزی بگن. مامان آنا روی تخت دخترش نشسته بود و عکس اونو می بوسید، باباش گفت: تا کی میخوای گریه کنی؟با گریه کردن که چیزی درست نمیشه، آنا دیگه مٌرده ، مٌرده هم با گریه زنده نمیشه.مامان و بابای آنا رفتند، دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه. بدون آنا خانه سرد و تاریک بود با اینکه تابستون بود.

مدت ها گذشت تا زمستون رسید. ولی آنا نبود تا شال و کلاهی رو که بهم هدیه داده بود رو سَرَم کنه. خیلی سردم بود ولی یاد آنا گرمم می کرد، دلم واسه آنا تنگ شده بود

javahermarket

javahermarket

javahermarket



دو شنبه 7 شهريور 1390, :: 2:5 ::  نويسنده : Mahboobeh

همه لاله هاخواب بودند ساعت تقریبا 2 نصفه شب بود تنها کسی که بیدار بود لالا بود.خیلی غمگین بود چون دلش نمی خواست بابقیه تفاوت داشته باشد.دردشتی بزرگ وپرازلاله های زرد رنگ تنها لالا بود که قرمز رنگ بود!همه لاله ها او را به خاطر تفاوتی که با بقیه داشت مسخره می کردند لالا هم گریه میکرد.لالافقط صاحبش را داشت ، آقای آمادور، او پیرمردی بود که لاله هایش را خیلی دوست داشت اما لالا را بیشتر. همیشه می گفت: اگه تو نبودی این باغ اینقدر باشکوه نبود، همش زرد، زردی که نشد تنوع!لالای من تویی که بهترین تنوع رو به باغ من دادی.اسم لالا رو هم خود آقای آمادور انتخاب کرده بود و اون رو با این اسم صدا می کرد.لالا دلش می خواست هم رنگ بقیه باشد، با خود می گفت:کاش مثل بقیه بودم، خیلی زشتم آره خیلی زشت. لالا گاهی اوقات فکر می کرد لاله ها به او حسودی می کنند اما حقیقت این بود که لاله ها واقعا وجود لالا را باعث زشتی باغشان می دانستند. یکی از همون روز ها نوه ی آقای آمادور، الیزا، به باغ آمد و از پدر بزرگش اجازه گرفت تا یک گل بچیند. آقای آمادور خدا خدا میکرد که الیزا لالا را نچیند، دلش هم نمی خواست به او تذکر بدهد چون فکر میکرد با این کار لالا را ناراحت میکند. الیزا گشت وگشت اما همه گلها مثل هم بودند، مردد بود که کدام گل را بچیند چون هیچ کدام تفاوتی نداشتند. الیزا باز هم گشت تا ناگهان چشمش به لالا افتاد به طرف او رفت و با ناز ونوازش به او گفت:می دونستی از همه قشنگ تری؟! این باغ با تو قشنگه یعنی همه رنگ و روی باغ به خاطر تو هستش،با جمله ی الیزا لاله ها فهمیدند زیبایی باغ به خاطر وجود آنها نیست بلکه به خاطر لالاست ، لالا هم با این جمله خیلی خوشحال شد ولی شادی اش دوامی نداشت و الیزا او را چید!با مرگ لالا باغ دیگر رنگ و رویی نداشت لاله ها از این که با لالا بد رفتاری کرده بودند و لالا را دلیل زشتی باغشان میدانستند پشیمان  بودند اما پشیمانی لالا را باز نمی گرداند...

javahermarket

javahermarket

javahermarket



صفحه قبل 1 صفحه بعد

javahermarket

javahermarket

javahermarket

درباره وبلاگ


سلام. به وبلاگ من خوش اومدید. تو این وبلاگ می خوام داستان هایی رو که خودم نوشتم واستون بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. حتما نظر بدید تابتونم داستان هایی طبق میل شما بنویسم.
آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه

javahermarket

javahermarket

javahermarket

javahermarket

javahermarket

javahermarket

پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان Story و آدرس mstory.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:


نام:

وب:
پیام:
2+2=:
 

همه پیام    (Refresh)

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 20
بازدید ماه : 112
بازدید کل : 803
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 5

 
 
 

javahermarket

javahermarket

javahermarket